و درود بر همرهان گیاه‌خوار

:: و درود بر همرهان گیاه‌خوار

یکی از مزیت‌های فوق‌العاده‌ی آلمان خصوصا برای مسلمان‌ها وجود تعداد زیادی گیاه‌خوار و وگان است. در ابتدا باید بگم که گیاه‌خوار و وگان دو تا چیز متفاوت هستند هرچند معادل فارسی هر دو ممکن است گیاه‌خوار باشد. تفاوت این دو در این است که وگان‌ها نه تنها محصولات گوشتی نمی‌خورند بلکه محصولات جانبی حیوانی مثل شیر و تخم‌مرغ هم نمی‌خورند.

وجود تعداد زیاد گیاه‌خوار در آلمان باعث شده که عملا در اکثر رستوران‌ها، کافه‌تریاها، فست‌فودی‌ها، و سلف‌سرویس‌ها غذاهای گیاهی سرو میشه که خب تقریبا میشه گفت که غذای حلال هست و برای مسلمان‌ها بسیار زندگی را راحت کرده است. هرچند که در آلمان تعداد زیادی غذافروشی و رستوران حلال وجود داره ولی گزینه‌ی غذای گیاهی باعث میشه که انتخاب‌های شما بسیار بیشتر بشه و در مواقع گرسنگی به اولین رستوران یا فست‌فودی که رسیدید یک غذای گیاهی سفارش بدید. یا مثلا برای مواقعی که لازمه با همکارهای غیرمسلمان برای نهار یا شام بیرون برید مشکلی براتون ایجاد نمی کنه.

جالبه بدونید که تنوع غذاهای گیاهی بسیار بسیار بالاست. در حدی که مثلا در همین سلف‌سرویس دانشگاه ما هر روز حدود ۴-۵ نوع غذای گیاهی متفاوت سرو میشه و غذاهای هر روز و هر هفته با همدیگر متفاوت‌اند و چند هفته طول می‌کشه تا غذایی تکرار بشه (البته به جز یکی دو غذای محبوب که به صورت هفتگی ثابت هستند).

همین تنوع در سوپرمارکت‌ها هم دیده میشه. مثلا از اونجایی که گیاه‌خوارها ممکن است دوست داشته باشند طعم سوسیس کالباس یا مرغ را بچشند، نظیر گیاهی همان محصولات موجوده، مثلا انواع سوسیس گیاهی یا همبرگر گیاهی یا کالباس گیاهی وجود داره که طعم اونها به محصولات گوشتی بسیار شبیه‌اه. اکثر این محصولات در اصل از سویا و توفو گرفته میشند و بعد با اسانس‌هایی طعم‌دار میشند.

نکته‌ی جالب اینجاست که برای وگان‌ها که شیر هم مصرف نمی‌کنند، «شیر گیاهی» تولید میشه که در حقیقت soy milk نام داره که هم به صورت محصول اصلی در پاکت شیر عرضه میشه، هم برای تولید محصولات دیگری مثل بستنی وگان!


یکی دیگه از مزیت‌هایی که گیاه‌خوارها برای مسلمان‌ها ایجاد کرده‌اند این است که در تمام ترکیبات به کار رفته در محصول بر روی برچسب آن درج میشه. البته این مسئله در کشورهای دیگه و ایران هم وجود داره. ولی به نظر میرسه که در آلمان کمی جدی‌تر و دقیق‌تر اه. شما عملا محصولی پیدا نمی‌کنید که اطلاعات کامل در مورد محتویات محصول درج نشده باشه. حالا یکی از مشکلات مسلمان‌ها این است که در برخی از محصولات ممکن است ترکیباتی استفاده بشه که منشا اونها میتونه حیوانی باشه یا صنعتی. گاهی اوقات شرکت سازنده مشخص میکنه که منشا اون محصول دقیقا چیه ولی گاهی هم نه. اینجاست که یا باید از شرکت سازنده به صورت مستقیم استعلام کنید (چند اپلیکیشن موبایلی هست که این اطلاعات را جمع می‌کنند و در اختیار مصرف‌کننده میذارند، مثلا ایمیل می‌زنند به شرکت که شما از کدام نوع فلان محصول استفاده می‌کنید)، یا اینکه مجبورید احتیاط کنید و اون محصول را نخرید.

اینجاست که وگان‌ها به کمک مسلمان‌ها میاند! اگر شما روی محصولی علامت وگان دیدید می‌تونید با خیال راحت بدون چک کردن محتویات محصول، اون را نوش جان کنید چون مطمئن هستید که ژلاتین و کوفت و زهر مار توش نیست.

منبع : الف لام میمو درود بر همرهان گیاه‌خوار
برچسب ها : گیاهی ,میشه ,محصولات ,محصول ,مسلمان‌ها ,گیاه‌خوار ,غذای گیاهی ,وجود داره ,برای مسلمان‌ها ,شرکت سازنده ,محصولات گوشتی

مهمانی آخر سال گروه

:: مهمانی آخر سال گروه

نزدیک کریسمس و آخر سال میلادی که می‌شود اکثر شرکت‌ها و گروه‌ها جشنی برگزار می‌کنند برای دورهمی همکاران و به نوعی حسن ختام سال. چند سال پیش، جشن گروه ما در داخل ساختمان خودمان برگزار می‌شد و آن هم به صورت مشارکتی. یعنی هر کسی اعلام می‌کرد که چه جور خوراکی می‌آورد، بعضی سالاد، بعضی کلوچه، شیرینی یا کیک و در بعضی مواقع فینگرفود.

از دو سال پیش، شکل جشن گروه ما عوض شد و شبیه شد به مدل آلمانی آن در اکثر گروه‌ها و شرکت‌های دیگر: یعنی شام در یک رستوران. گزینه‌ی اصلی برای گروه ما یک پیتزایی ایتالیایی در نزدیک محل کار است. بسیار جادار و بزرگ، و پیتزاهایی که در تنور چوبی پخته می‌شوند. از قبل برای 20-30 نفر جا رزرو می‌کنند و یک هفته قبل به همکاران زمان و مکان را اعلام می‌کنند.

در گروه ما تا به حال به این صورت بوده که هزینه‌ی شام بر عهده خود فرد است. این مسئله را قبلا از طریق ایمیل شفاف سازی می‌کنند. و ضمنا اصرار خاصی هم دارند که حتما همه شرکت کنند، هر چند که بالاخره راه فرار همیشه هست.

من به دلایل مختلف از این جشن متنفرم، به طور خلاصه دلیلش این است که اگر من قرار باشد وقت خودم را صرف کنم به رستورانی بروم، شام بخورم به حساب جیب خودم، خیلی خیلی ترجیح می‌دهم که به یک رستوران کاملا حلال بروم تا یک جایی که پیتزای گیاهی مزخرف بخورم، و ترجیح می‌دهم که همراه دوستانم در یک جمع صمیمی باشم تا اینکه در یک جمع سرد و بی روح و پر از حسادت و کینه همراه همکارها (تاکید کنم که برخی از اعضای گروه اتفاقا بچه‌های خوب و باصفایی هستند ولی حکایت دیگ غذاست و فضله‌ی موش).

نکته دیگر اینکه روابط من و استاد عزیز بالا و پایین داشته است. بعضی وقت‌ها خوب و دوستانه و بعضی وقت‌ها تاریک و تیره. و جالب است که این موقع از سال که میشود روابط در فاز تیره و تاریک خود است، درست مانند روزهای دسامبر. لذا این هم مزید علت است که به این جشن نروم.

جشن پارسال را بدون بهانه و بدون اطلاع نرفتم. ماندم در آزمایشگاه و بعد از کمی کار کردن راهی خانه شدم. امسال امیدوار بودم که این جشن برگزار نشود به دو دلیل. دلیل اول اینکه مسئول هماهنگی این جشن یکی از منشی‌های آلمانی ما بود که بازنشسته شد و رفت. دلیل دوم اینکه منشی آلمانی بازنشسته قبل از رفتنش، یعنی همین هفته قبل، یک مهمانی در گروه برگزار کرد برای خداحافظی (که آن را هم نرفتم). و من با خودم گفتم که خب این مهمانی اواسط دسامبر احتمالا جایگزین آن جشن خواهد شد به خصوص اینکه هماهنگ کننده‌ی اصلی رفته است.

ولی حاشا و زهی خیال باطل. ایمیل دریافت کردیم از منشی دیگر. تاکید بسیار زیاد روی اینکه «هر کسی خودش پول را حساب می‌کند» و «حضور همه الزامی است». با این حال یک «دُوودل آنلاین» درست کرده است که هر کسی اعلام کند آیا به جشن می‌آید یا نه؟! تا این لحظه 3 نفر علامت قرمز و 7 نفر علامت سبز داده‌اند.

من احتمالا صبر می‌کنم که از مسافرت برگردم، بعد یکی دو روز قبل از جشن علامت قرمز را می‌دهم و اگر کسی پرسید، همیشه بهانه‌ی کار و ددلاین آماده دارم.


قبلا در این پست سال پیش (لینک) نوشته بودم که «گروهی که خوب مدیریت بشود، گروهی که روابط درونی‌اش به درستی تنظیم شده باشد، کمتر شاهد چنین احساساتی نسبت به برنامه‌های جمعی خواهد بود.» امسال می‌خواهم اضافه کنم که همین که اسم چنین مراسمی را «جشن» گذاشته‌اند، نشان دهنده‌ی زوال معنا است. کدام جشنی است که آدمی را به زور و اجبار به آن ببرند؟

منبع : الف لام میممهمانی آخر سال گروه
برچسب ها : گروه ,اینکه ,بعضی ,می‌کنند ,برگزار ,دلیل ,علامت قرمز ,بعضی وقت‌ها ,ترجیح می‌دهم

سفر، ایران، خانه

:: سفر، ایران، خانه

سلام نازنین،

امروز دل را زدم به دریا، قبل از اینکه رَئیس را مطلع یا قانع کنم برنامه سفر را قطعی کردم. امسال تعطیلات سال نوی مسیحی را لازم نیست در شهری تاریک و غریب بگذرانم. در عوض به قول شاعر، چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد. می‌آیم به تهران، به ایران، به خانه.


اگر قسمت شد، یک سر می‌روم زیارت. می‌روم استخوانی سبک کنم. میروم گوشه‌ای که بر این عمرِ رفته زار گریه کنم، شاید که سبک شدم، شاید که شاد شدم بعد از مدت‌ها. بعد می‌روم به دیدن دوستان قدیمی. خدایا چه سرّی هست در این گذر زمان، چه سرّی است در این گذر عمر که هر چه بیشتر می‌گذرد، گذشته برای آدمی پررنگ‌تر می شود. خاطرات قدیمی، دوستان قدیمی، مکان‌های قدیمی شیرین‌تر و دلپذیرتر می‌شوند.


سفرم البته کوتاه است، شاید وقت نکنم به همه کارهایی که دوست دارم برسم. ولی کاش بشود که سفر بروم. خیلی دوست دارم باز بروم جنوب، این بار قشم؛ یا اگر نشد مثلا همین قزوین که نزدیک‌تر است به تهران.

ایران که بیایم سرم خلوت‌تر می‌شود، فکرم آزادتر می‌شود، بیشتر یاد گذشته می‌افتم، بیشتر حسرت فرصت‌ها را می‌خورم و بیشتر احساس تنهایی و غربت می‌کنم و همین باعث می‌شود که بیشتر بیایم اینجا و بیشتر بنویسم برایت از اینکه روزها و شب‌ها چطور می‌گذرند، از اینکه به کجا رفتم و چه کردم. نه اینکه واقعا فکر کنم شنیدن اینها برایت مهم است، نه! نوشتنش برای من مهم است.


هر بار که می‌آیم، موقع رفتن حسرت می‌خورم از اینکه فلان کار را نکردم و به خودم وعده می‌دهم که بار دیگر نگذارم حسرت کارهای نکرده جای خاطره‌ی شیرین‌شان را بگیرد. کارهایی که شاید در ابتدا ساده به نظر بیایند ولی هر کدام به دلیلی مهم‌اند: زنگ نزدن به فلان دوست یا آشنا، نرفتن به فلان برنامه کوهنوردی، گعده نکردن با فلان جمع قدیمی، یا حتی امتحان نکردن فلان غذا. همین چیزهای کوجک گاهی اوقات جمع می‌شوند و آدم را دلتنگ می‌کنند برای زودتر برگشتن.


بگذار این را بگویم، نه اینکه ادعای جهان‌دیدگی و جهان‌گردی داشته باشم، نه اصلا و ابدا. ولی جاهای مختلفی را تجربه کرده‌ام. شهرهای مختلفی را دیده‌ام، جاهایی که فکر می‌کردم روزهایشان متفاوت‌اند از این روزهای ملال‌انگیز و شب‌هایشان پرفروغ‌اند برخلاف این شب‌های بی‌روح. جاهایی که فکر می‌کردم چیزی متفاوت خواهند بود،اما همه شبیه هم بودند، بسیار شبیه. این فرق‌های جزئی چیزی را عوض نمی‌کنند. در همه‌ی این شهرها، در مشرق و مغرب عالم، نیست نشان زندگی گر نبوَد نشان تو.


زیاده جسارت است،

ایام عزت مستدام.


منبع : الف لام میمسفر، ایران، خانه
برچسب ها : اینکه ,فلان ,شاید ,همین ,حسرت ,است، ,دوست دارم

استیل، دونت واری

:: استیل، دونت واری

قبلا گفته بودم از گرفتاری با «دونت واری». راستش بعد از آن ماجرا با خودم گفتم: پشت دستم را داغ می‌کنم که دیگر اینطور به این دوست اعتماد کنم و تخم‌مرغ‌ها را در سبد سوراخش قرار بدهم.

احتمالا حدس زدید که سر رشته‌ی کلام به کدام سمت است. درست حدس زدید: دوباره اعتماد کردم و الان دوباره در همان وضعیت هستیم! یکی دو روز مانده است به ددلاین. من به صورت رسمی در تعطیلات به سر می‌برم ولی به صورت عملی کماکان پای کامپیوتر منتظرم که نتیجه آزمایش‌ها بیرون بیاید از تنور شاطر. تازه نتایج که بیرون بیاید باید شکلها را رسم کنیم، نتایج را تحلیل کنیم و ... . یعنی اینطور است که دقیقه نود انتظار هت‌تریک داریم از دوست دل‌گنده‌مان.

منبع : الف لام میماستیل، دونت واری
برچسب ها : بیرون بیاید

استیل، دونت واری

:: استیل، دونت واری

قبلا گفته بودم از گرفتاری با «دونت واری». راستش بعد از آن ماجرا با خودم گفتم: پشت دستم را داغ می‌کنم که دیگر اینطور به این دوست اعتماد کنم و تخم‌مرغ‌ها را در سبد سوراخش قرار بدهم.

احتمالا حدس زدید که سر رشته‌ی کلام به کدام سمت است. درست حدس زدید: دوباره اعتماد کردم و الان دوباره در همان وضعیت هستیم! یکی دو روز مانده است به ددلاین. من به صورت رسمی در تعطیلات به سر می‌برم ولی به صورت عملی کماکان پای کامپیوتر منتظرم که نتیجه آزمایش‌ها بیرون بیاید از تنور شاطر. تازه نتایج که بیرون بیاید باید شکلها را رسم کنیم، نتایج را تحلیل کنیم و ... . یعنی اینطور است که دقیقه نود انتظار هت‌تریک داریم از دوست دل‌گنده‌مان.

منبع : الف لام میماستیل، دونت واری
برچسب ها : بیرون بیاید

و شنبه صبح

:: و شنبه صبح
صبح که نه، در اصل قبل از ظهر شنبه است. درب بالکن را باز می‌کنم. آفتابِ کم‌رمق پاییز بالا آمده است. آسمان گُله گُله ابرهای سفید دارد. هوا هنوز خنکی تیزش را دارد، از سرمای دیروز است که هوا ابری بود و سرد.  هر نیم ساعت نور کم می‌شود، ابری از جلوی خورشید رد می‌شود و چند دقیقه یا ثانیه بعد دوباره نور شدید برمی‌گردد.
شنبه‌ صبح‌ها را دوست دارم لابد شبیه خیلی از کسانی دیگر که روزهای هفته را کار می‌کنند. روزهای نیمه‌تعطیل همیشه بهتر از روزهای تعطیل‌اند. همین‌که می‌دانی مغازه‌ها بازند و شهر خلوت نیست به آدم حس زندگی را می‌دهد.

برخلاف عادت معمول می‌نشینم پشت میز و صندلی. فردا ضرب‌الاجل کاری داریم و امروز و فردا را باید وقف کار کنم. می‌نشینم، داخل وبسایت، فرهنگ شریف را جستجو می‌کنم. اولین آهنگ را انتخاب می‌کنم: زخمه. لیوان چای را گذاشته ام کنار دستم، روی میز. از آن چای‌های عجیب است البته. آب‌جوش را ریخته ام در لیوان بزرگ و رویش چای خشک ریخته ام. تفاله‌ها کم کم از روی چای به کف لیوان می‌روند. گذاشته که خنک بشود و دم بکشد. با خودم که فکر می‌کنم می بینم که این ترکیب، بساط چندین ساله‌ی من است با کمی تفاوت. نوع چای عوض شده است و کاری که می‌کنم. باید یک‌روز با خودم بنشیم و فکر کنم که چند سال بعد (اگر زنده باشم البته) می‌خواهم چایی ام را کجا و در حال کدام کار بنوشم، در حالی که کسی هم دارد در پس‌زمینه زخمه‌ای بر تار و سه‌تار اش می‌زند.
منبع : الف لام میمو شنبه صبح
برچسب ها : می‌کنم ,لیوان ,روزهای

نهار مکزیکی

:: نهار مکزیکی

آمده‌ام سفر کاری. هتلی که گرفته‌ام در حقیقت «مُتل» است یعنی یک سوئیت جمع و جور که علاوه بر تخت خواب و تلویزیون و میز و صندلی، یک آشپزخانه‌ی نقلی هم دارد شامل یخچال و گاز و مایکرویو. البته وسایل آشپزخانه را داخل اتاق سوئیت نگذاشته‌اند و اگر کسی نیاز داشت برایش می‌آورند. کمی عجیب است این مسخره بازی ولی با توجه به اینکه جای ارزانی است قابل فهم است.

این متل کمی از شهر دورتر است، یعنی دقیقا داخل محدوده شهر نیست. ایده‌ی اصلی متل‌ها هم همین است که کنار جاده باشند، برای کسانی که مسافرند و با ماشین زده‌اند به جاده، حالا شب را می‌خواهند جایی سر کنند و فردا صبح علی‌الطلوع دوباره بزنند به جاده.

این متل ما گفته بود که صبحانه هم مشمول هزینه‌هاست یعنی رایگان است. ولی در حقیقت چیزی که به آن صبحانه اطلاق می‌کنند یک لیوان قهوه به همراه یک کیک است! من که از خیر هر دو گذشتم. صبح با «اوبر» می‌روم به محل کنفرانس، یک قهوه‌ی شیرین برای خودم می‌ریزم که گرسنگی را رفع کند تا موقع نهار.

معمول است که کنفرانس‌ها نهار را برعهده می‌گیرند و در همان محل کنفرانس سرو می‌کنند. ولی این کنفرانس یا به دلیل خساست یا واقعا به این دلیل که تعداد زیادی رستوران در اطراف محل کنفرانس هست، نهار را به عهده خودمان گذاشته است.

نهار امروز را در نظر داشتم به یک رستوران حلال افغانی بردم ولی به اجبار و رودربایستی، همراه چند نفر دیگر شدیم و رفتیم مرکز شهر. کمی چرخیدیم تا در نهایت به پیشنهاد دوست هندی‌مان رفتیم به یک رستوران مکزیکی. اولین مشاهده‌ی جالب: اینجا هم مانند آتن آب رایگان است. نحوه‌ی سفارش دادن هم برایم جدید بود. برگه‌های کوچکی سر میز بود که لیست تمام آیتم‌ها را داشت. شما مقابل هر کدام از آیتم‌ها تعداد مورد نظر را مشخص میکنی.

من بایستی غذای گیاهی را انتخاب می‌کردم، یک پیاله برنج بخار‌پز و چهار عدد تاکوی فلافل. تاکو در حقیقت چیزی شبیه لقمه خودمان است بدون اینکه پیچیده شده باشد. یک تکه نان که وسطش چیزی می‌گذراند. غذا که تمام شد گارسون صورت‌حساب‌ها را آورد. در سیستم آمریکایی معمول این است که اکثر پرداخت‌ها با کارت اعتباری انجام می‌شود و کارت‌ها هم رمز ندارند. لذا شما کارت اعتباری خودت را روی صورت‌حساب می‌گذاری به گارسون پس می‌دهی. گارسون کارت شما را می‌برد پشت پیش‌خوان، کارت را می‌کشد و یک صورت‌حساب جدید می‌آورد که از شما سوال می‌پرسد چقدر مایل هستید انعام بدهید؟ مبلغ انعام را می‌نویسید، امضا می‌کنید، کارت را برمی‌دارید و می‌روید. دقت کردید؟ برای کسر انعام دیگر نیازی به کارت اعتباری شما نیست، همان بار اول اطلاعات کارت شما ذخیره می‌شود و برای کم کردن انعام نیازی به کارت کشیدن مجدد نیست!

البته احتمالا مدل‌های دیگری هم وجود دارد که همان بار اول از شما مقدار انعام را می‌پرسد. و این نکته جالب است که انعام دادن در رستوارن در آمریکا تا حد اجبار جا افتاده است. یعنی ۱۰-۲۰٪ درصد مبلغ اصلی را همیشه باید انعام داد، مگر اینکه واقعا از سرویس ناراضی باشید و مثلا با گارسون دعوا کرده باشید. در غیر اینصورت انعام ندادن بسیار زشت و ناپسند است.


نکته‌ی دیگری که برای من جالب بود، این بود که در این رستوران مکزیکی حتی یک کارگر/کارمند مکزیکی دیده نمی‌شد! گارسون ما چینی بود، سرپرست گارسون‌ها آمریکایی. این هم نمونه‌ای دیگر از زوال معنای مرز و نژاد و میراث فرهنگی!

منبع : الف لام میمنهار مکزیکی
برچسب ها : انعام ,کارت ,نهار ,گارسون ,مکزیکی ,رستوران ,کارت اعتباری ,رستوران مکزیکی ,حقیقت چیزی

نامه، یکشنبه عصر

:: نامه، یکشنبه عصر

سلام نازنین!

از آخرین نامه‌ام چند ماهی گذشته است. چند ماهی که سختی و راحتی، خوشی و ناخوشی خودش را داشته است.


راستش تازگی‌ها یک تلنگری خوردم. رفته بودم سفر. یک روز قبل از ارائه مقاله‌ام دیدم نه اسلایدها آماده اند و نه متن ارائه و نه زمان‌بندی اش. به خودم آمدم و دیدم چقدر تنبل و بی‌خیال و پشت‌گوش‌انداز شدم‌ام. هرجقدر گشتم اثری از انگیزه و کوشایی جوانی نبود. منظورم همان مدتی از زمان دانشجویی است که هدف پیدا کرده بودم و برایش می‌جنگیدم.


وقتی نگاه می‌کنم به آخر‌هفته‌ها و روزهای تعطیل و وقت‌های فراغت چیزی جز بطالت و وقت‌گذرانی نمی‌بینم. نه حتی خوش‌گذرانی! به معنای واقعی صرفا وقت ‌می‌گذرانم. خودم را با فیلم و اینترنت سرگرم می‌کنم بدون اینکه چیزی اضافه کنم به خودم، بی‌آنکه چیزی یاد بگیرم. بدون اینکه فایده‌ای حاصل بشود از این گذر عمر. اینها تقصیر هدف‌ها و انگیزه‌هاست ...

بگذریم.


حالا نشسته ام کُنج استارباکس، دورترین گوشه، پشت به دیوار، پشت یک میز قهوه‌ای تیره، گرد و کوچک با سه صندلی چوبی. نورپردازی ملایم و کم‌رمقی دارد و یک موزیک جاز ملایم هم در پس‌زمینه پخش می‌شود. صدای درهم و نامفهوم مکالمه بقیه مشتری‌ها هم در بین بقیه‌ی صداها گم می‌شود. این کافه‌رفتن هم کم‌کم به عادت یکشنبه‌ها ظهر تبدیل شده است. جالب است که برای فرار از تنهایی به اینجا می‌آیم؛ طاقتش را ندارم که تمام روز در خانه بمانم. ترجیح می‌دهم اگر قرار است تنها باشم حداقل اطرافم شلوغ باشد. مسخره است، نه!؟


احساس کسی را دارم (حالا فرض محال که محال نیست) که زمین‌گیر شده باشد از جایی به بعد. و سالهای سال گذشته باشد، بی آنکه بفهمد. و شاید همین باشد که سختی‌اش را بیشتر می‌کند؛ اینکه دیر بفهمی چیزی را. چه بر سر ما آمد نازنین؟ چه شد که از جنب و جوش و شور و شعف و اشتیاق برای چیزهای جدید برای کارهای بزرگ رسیدیم به وضعیتی که بیشتر شبیه اتاق انتظار است. سکون و انتظار برای سرآمدن وقت و مهلت.

یک لیوان بزرگ و سفید از قهوه‌ی سیاه کنار دستم گذاشته‌ام. برخلاف عادت این بار چیز دیگری سفارش داده‌ام؛ تلخ و بدطعم! می‌توانم بیندازم گردنِ کافه، می‌توانم صادق باشم و قبول کنم که این هم از همان تلخی هاست که انتخاب میکنیم.

هوار می‌شود روی سرم، این سالهای زمین‌گیر.
منبع : الف لام میمنامه، یکشنبه عصر
برچسب ها : چیزی ,می‌شود ,اینکه ,بدون اینکه

از سفر ینگه دنیا 1

:: از سفر ینگه دنیا 1

با همکار آلمانی راهی ینگه دنیا، «سرزمین فرصتها» شدیم برای یک سفر کاری کوتاه مدت. بعد از اینکه از همه چک های امنیتی فرودگاه عبور کردیم قبل از ورود به قسمت بوردینگ که در حقیقت «انتظار برای سوارشدن به هواپیما است» مسئول کنترل کارت پرواز به من گفت که شما نیاز به یک چک امنیتی اضافی دارید، منتظر بمانید. هرچند انتظارش را نداشتم ولی برایم چندان هم عجیب نبود. ولی بعد از من به همکار آلمانی ام گفت که شما هم همین طور!

چک امنیتی اضافی توسط مسئولین پرواز آمریکایی انجام میشد که شامل بازرسی کفشها و وسایل همراه است. از اینکه باعث دردسر برای همکار آلمانی شده بود احساس پشیمانی می کردم برای همین سعی کردم در تمام طول سفر با فاصله از هم حرکت کنیم.


بعد از ورود به آمریکا کنترل معمول و روتینی انجام شد و رفتیم برای پرواز دوم که یک پرواز داخلی به شهر مقصد بود. در اینجا بود که نیاز به استفاده از دستشویی پیدا کردم. اولین چیزی که نظر را جلب کرد این بود که یک شکاف و درز بزرگ بین در و چارچوب وجود دارد که عملا امکان «نظارت و بررسی و شفافیت» را فراهم میکند! در ابتدا فکر کردم شاید به خاطر ملاحظات امنیتی فرودگاه باشد ولی بعدا داخل دستشویی عمومی هتل هم که شدم همین وضعیت وجود داشت.


تا قبل از این هر وقت میشنیدم که «آلمانی ها سرد هستند» متوجه نمی شدم. آلمانی ها حتی در برخورد با غریبه ها «سلام و علیک و خداحافظی و لبخند» استفاده می کنند. چیزی که در نظر من در تضاد با سرد بودن است. تا اینکه متوجه شدم که این سرد بودن در مقایسه با خونگرم بودن آمریکایی ها است. آمریکایی ها در حقیقت از «سلام و احوال پرسی» استفاده می کنند. مکالمات بین دو غریبه ای که سوار آسانسور میشوند بسیار طولانی ترند در مقایسه با Hi/bye آلمانی ها. در کل آمریکایی ها از مکالمه لذت میبرند. شاید بهترین اصطلاح برای شرح آن این باشد که «آمریکایی ها ملت لاس زدن هستند». از لباس/مو/کفش همدیگر تعریف می کنند، از اینکه روزشان را چطور گذارنده اند سوال می کنند و ... .



منبع : الف لام میماز سفر ینگه دنیا 1
برچسب ها : آلمانی ,آمریکایی ,امنیتی ,اینکه ,استفاده ,همین ,همکار آلمانی ,امنیتی اضافی ,امنیتی فرودگاه

نامه ای از اول زمستان

:: نامه ای از اول زمستان
[اوایل زمستان نوشته شد در آلمان، با تاخیر منتشر شد در ایران]

نازنین، سلام،

این تغییر فصل حال آدم را دگرگون می کند. همه چیز را می ریزد به هم. حالا اضافه کن به آن تغییر ساعت را، روزهای کوتاهِ تاریک را و یکی دو خبر بد و خستگیِ فرسوده شدنِ کار. یکنواختی هم هست، چه در کار چه در زندگی. هیچ هفته ای با هفته ی قبل و بعدش متفاوت نیست. دست و دلم به کار نمی رود. ناآشنا نیستم با این وضع. مرا پرتاب می کند به سالها قبل، نمی دانم تا حالا شده که نه اشتیاقی به خوابیدن داشته باشی، نه حالِ بیدار شدن، نه انگیزه ی سرِکار رفتن داشته باشی، نه حوصله ی برگشتن به خانه از کار؟ اگر داشته ای، حال مرا بهتر می فهمی.

دلم که می‌گیرد چاره‌ای ندارم جز اینکه دست ببرم به کاغذ و قلم، نامه‌ای برایت بنویسم از حال و روزم. یادم افتاد به یک تصنیف قدیمی. تا جایی که خاطرم هست از آن سال‌هایی که مشتری شباهنگام رادیو پیام بودم در ذهنم مانده است. از «به رغم خزان نوبهار منی» می‌خواند تا جایی که «تو با من بمان، بمان جلوه‌ی جاودان جهان».

غرض اینکه گوییا حال من و تو را دیگران هم داشته‌اند. و یحتمل دیگران هم همچون تو الطفاتی به این قِسم عِزّ و جِزّ ها نداشته‌اند. پرنده‌ی فکر و خیال را جایی دیگر پَر داده‌بوده‌اند. بگذریم. دست دعای ما که به آسمان بلند است که هر جایی هستی هم‌نشین سرخوشی باشی.

برنامه ریخته‌ام که تعطیلات سال نوی میلادی را بروم به تعطیلات. برگردم ایران، خانه. داشتم به این فکر می‌کردم که این سفرها برای من بیشتر از اینکه سفرِ جغرافیا و مکان باشند، انگار سفرِ زمان هستند. بیشتر از اینکه تفاوت مکان را حس کنم، تفاوت زمان را می‌بینم. پرت می‌شوم به سالهای قبل؛ روزها و حادثه‌ها و خاطرات مثل نواری از فیلم سینمایی قدیمی (راستی بالاخره بعد از مدتها نشستم و «سینما پارادیزو» را تماشا کردم، عجب فیلمی!) از جلوی چشمانم عبور می‌کنند. و حتما تا حالا این حس را تجربه کرده‌ای که موقع تماشای فیلم انگار یادت می رود که کجا هستی یا در کدام سینما نشسته‌ای و در کدام شهر. همین است که مکان را فراموش می‌کنی.

ایران که آمدم بیشتر می‌نویسم برایت.
ایام عزت مستدام

منبع : الف لام میمنامه ای از اول زمستان
برچسب ها : جایی ,اینکه ,مکان ,داشته ,حالا ,داشته باشی،

نامه ای از اول زمستان

:: نامه ای از اول زمستان
[اوایل زمستان نوشته شد در آلمان، با تاخیر منتشر شد در ایران]

نازنین، سلام،

این تغییر فصل حال آدم را دگرگون می‌کند. همه چیز را می‌ریزد به هم. حالا اضافه کن به آن تغییر ساعت را، روزهای کوتاهِ تاریک را و یکی دو خبر بد و خستگیِ فرسوده شدنِ کار را. یکنواختی هم هست، چه در کار چه در زندگی. هیچ هفته‌ای با هفته‌ی قبل و بعدش متفاوت نیست. دست و دلم به کار نمی‌رود. ناآشنا نیستم با این وضع. مرا می‌برد به سال‌ها قبل، نمی‌دانم تا حالا شده که نه اشتیاقی به خوابیدن داشته باشی، نه حالِ بیدار شدن، نه انگیزه‌ی سرِکار رفتن داشته باشی، نه حوصله‌ی برگشتن به خانه از کار؟ اگر داشته‌ای، حال مرا بهتر می‌فهمی.

دلم که می‌گیرد چاره‌ای ندارم جز اینکه دست ببرم به کاغذ و قلم، نامه‌ای برایت بنویسم از حال و روزم. یادم افتاد به یک تصنیف قدیمی. تا جایی که خاطرم هست از آن سال‌هایی که مشتری شباهنگام رادیو پیام بودم در ذهنم مانده است. از «به رغم خزان نوبهار منی» می‌خواند تا جایی که «تو با من بمان، بمان جلوه‌ی جاودان جهان».

غرض اینکه گوییا حال من و تو را دیگران هم داشته‌اند. و یحتمل دیگران هم همچون تو الطفاتی به این قِسم عِزّ و جِزّ ها نداشته‌اند. پرنده‌ی فکر و خیال را جایی دیگر پَر داده‌بوده‌اند. بگذریم. دست دعای ما که به آسمان بلند است که هر جایی هستی هم‌نشین سرخوشی باشی.

برنامه ریخته‌ام که تعطیلات سال نوی میلادی را بروم به تعطیلات. برگردم ایران، خانه. داشتم به این فکر می‌کردم که این سفرها برای من بیشتر از اینکه سفرِ جغرافیا و مکان باشند، انگار سفرِ زمان هستند. بیشتر از اینکه تفاوت مکان را حس کنم، تفاوت زمان را می‌بینم. پرت می‌شوم به سالهای قبل؛ روزها و حادثه‌ها و خاطرات مثل نواری از فیلم سینمایی قدیمی (راستی بالاخره بعد از مدتها نشستم و «سینما پارادیزو» را تماشا کردم، عجب فیلمی!) از جلوی چشمانم عبور می‌کنند. و حتما تا حالا این حس را تجربه کرده‌ای که موقع تماشای فیلم انگار یادت می رود که کجا هستی یا در کدام سینما نشسته‌ای و در کدام شهر. همین است که مکان را فراموش می‌کنی.

ایران که آمدم بیشتر می‌نویسم برایت.
ایام عزت مستدام

منبع : الف لام میمنامه ای از اول زمستان
برچسب ها : جایی ,اینکه ,مکان ,حالا ,داشته باشی،

از سفر ینگه دنیا 2

:: از سفر ینگه دنیا 2

وقتِ آن را پیدا نکردیم که داخل شهر چرخی بزنیم. روزها را در محل کنفرانس گذراندیم از صبح تا عصر و شبها خسته مستقیم به هتل می‌رفتیم برای استراحت. ولی در همین مسیر کنفرانس تا هتل تجربیات جالبی داشتیم. مهمترین آنها استفاده از سرویس «اوبر» بود. اوبر در حقیقت یک سرویس «تاکسی اینترنتی» است در مقابل «تاکسی تلفنی». با این تفاوت که راننده های اوبر شهروندان عادی هستند که شغل اصلی شان چیز دیگری است و فقط در ساعات فراغت به این کار جانبی مشغول اند. ساز و کار آن بسیار ساده ولی کارآمد است: یک اپلیکیشن موبایل موقعیت مکانی شما را روی نقشه مشخص میکند و مقصد را از شما میپرسد. سپس اتومبیل هایی که اطراف شما هستند را نشان می دهد به همراه کرایه. مبلغ کرایه کاملا شناور است و بستگی به عوامل زیادی دارد از جمله: شلوغی محل، تعداد مسافر، تعداد راننده، ترافیک و مسیر و ... . بعد از اینکه درخواست تاکسی کردید، یکی از ماشین های نزدیک به شما برای شما رزرو میشود و به راننده اطلاع میدهد که مسافری در فلان موقعیت منتظر شماست.

روی نقشه میتوانید موقعیت راننده و مدت زمان انتظار را به شما نشان میدهد. معمولا این زمان بیشتر از 5 دقیقه نیست (البته کاملا بستگی به این دارد که کجای شهر قرار دارید). بعد از رسیدن راننده شما سوار میشوید و در مقصد پیاده شده بدون اینکه لازم باشد کیف پولتان را در بیاورید چون مبلغ کرایه به صورت اتوماتیک از حساب بانکی شما کم شده و به حساب راننده واریز میشود. همین! تمام! بسیار ساده، بی دردسر، راحت.

راننده ها کاملا متنوع هستند. از لحاظ سن و شغل اصلی و ... . همه شان از اوبر بسیار راضی هستند چون درآمدی کمکی برایشان حساب می شود. نکته جالب اینکه به دلیل راحت بودن اوبر و کرایه ی کمتر آن نسبت به تاکسی های عادی (yellow cabs) بعضی از شرکتهای تاکسی رانی کاملا ورشکست شده اند! و شما تاکسی های زرد رنگ را دیگر در خیابان نمیبینید!

نکته ی جالب دیگر اینکه شرکت اوبر به دنبال اتومبیلهای بدون راننده است که یک تکنولوژی جدید است و سود این شرکت را چندین برابر میکند؛ زیرا لازم نیست مبلغی به راننده ها پرداخت کند. اتومبیلهای بدون راننده که به صورت اتوماتیک حرکت می کنند در بعضی از شهرهای آمریکا در حال تست هستند.


البته! البته راننده های اوبر که بسیار خوشحال و راضی از این سرویس هستند ممکن است یک نکته را فراموش کرده باشند؛ هزینه ی استهلاک ماشین در دراز مدت ممکن است سود زودگذر آنها را از جیبشان خارج کند. کسانی که به صورت شغل پاره وقت با اوبر مسافرکشی میکنند بعد از یکی دو سال احتمالا با یک ماشین مستهلک روبرو هستند که هزینه هایش را هیچ کسی به جز خودشان پرداخت نمی کند.

برای مسافرانی مانند ما، البته، اوبر بسیار عالی است. راحت است و سریع و شما معمولا یک گفتگوی خوب و دلنشین هم با راننده خواهید داشت.

منبع : الف لام میماز سفر ینگه دنیا 2
برچسب ها : راننده ,اوبر ,تاکسی ,کاملا ,اینکه ,کرایه ,بدون راننده ,اتومبیلهای بدون ,اوبر بسیار ,صورت اتوماتیک ,مبلغ کرایه

نامه ای از اول زمستان

:: نامه ای از اول زمستان
[اوایل زمستان نوشته شد، با تاخیر منتشر شد]

نازنین، سلام،

این تغییر فصل حال آدم را دگرگون می کند. همه چیز را می ریزد به هم. حالا اضافه کن به آن تغییر ساعت را، روزهای کوتاهِ تاریک را و یکی دو خبر بد و خستگیِ فرسوده شدنِ کار. یکنواختی هم هست، چه در کار چه در زندگی. هیچ هفته ای با هفته ی قبل و بعدش متفاوت نیست. دست و دلم به کار نمی رود. ناآشنا نیستم با این وضع. مرا پرتاب می کند به سالها قبل، نمی دانم تا حالا شده که نه اشتیاقی به خوابیدن داشته باشی، نه حالِ بیدار شدن، نه انگیزه ی سرِکار رفتن داشته باشی، نه حوصله ی برگشتن به خانه از کار؟ اگر داشته ای، حال مرا بهتر می فهمی.

دلم که می‌گیرد چاره‌ای ندارم جز اینکه دست ببرم به کاغذ و قلم، نامه‌ای برایت بنویسم از حال و روزم. یادم افتاد به یک تصنیف قدیمی. تا جایی که خاطرم هست از آن سال‌هایی که مشتری شباهنگام رادیو پیام بودم در ذهنم مانده است. از «به رغم خزان نوبهار منی» می‌خواند تا جایی که «تو با من بمان، بمان جلوه‌ی جاودان جهان».

غرض اینکه گوییا حال من و تو را دیگران هم داشته‌اند. و یحتمل دیگران هم همچون تو الطفاتی به این قِسم عِزّ و جِزّ ها نداشته‌اند. پرنده‌ی فکر و خیال را جایی دیگر پَر داده‌بوده‌اند. بگذریم. دست دعای ما که به آسمان بلند است که هر جایی هستی هم‌نشین سرخوشی باشی.

برنامه ریخته‌ام که تعطیلات سال نوی میلادی را بروم به تعطیلات. برگردم ایران، خانه. داشتم به این فکر می‌کردم که این سفرها برای من بیشتر از اینکه سفرِ جغرافیا و مکان باشند، انگار سفرِ زمان هستند. بیشتر از اینکه تفاوت مکان را حس کنم، تفاوت زمان را می‌بینم. پرت می‌شوم به سالهای قبل؛ روزها و حادثه‌ها و خاطرات مثل نواری از فیلم سینمایی قدیمی (راستی بالاخره بعد از مدتها نشستم و «سینما پارادیزو» را تماشا کردم، عجب فیلمی!) از جلوی چشمانم عبور می‌کنند. و حتما تا حالا این حس را تجربه کرده‌ای که موقع تماشای فیلم انگار یادت می رود که کجا هستی یا در کدام سینما نشسته‌ای و در کدام شهر. همین است که مکان را فراموش می‌کنی.

ایران که آمدم بیشتر می‌نویسم برایت.
ایام عزت مستدام

منبع : الف لام میمنامه ای از اول زمستان
برچسب ها : جایی ,اینکه ,مکان ,داشته ,حالا ,داشته باشی،

سفر، ایران، خانه

:: سفر، ایران، خانه

سلام نازنین،

امروز دل را زدم به دریا، قبل از اینکه رَئیس را مطلع یا قانع کنم برنامه سفر را قطعی کردم. امسال تعطیلات سال نوی مسیحی را لازم نیست در شهری تاریک و غریب بگذرانم. در عوض به قول شاعر، چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد. می‌آیم به تهران، به ایران، به خانه.


اگر قسمت شد، یک سر می‌روم زیارت. می‌روم استخوانی سبک کنم. میروم گوشه‌ای که بر این عمرِ رفته زار گریه کنم، شاید که سبک شدم، شاید که شاد شدم بعد از مدت‌ها. بعد می‌روم به دیدن دوستان قدیمی. خدایا چه سرّی هست در این گذر زمان، چه سرّی است در این گذر عمر که هر چه بیشتر می‌گذرد، گذشته برای آدمی پررنگ‌تر می شود. خاطرات قدیمی، دوستان قدیمی، مکان‌های قدیمی شیرین‌تر و دلپذیرتر می‌شوند.


سفرم البته کوتاه است، شاید وقت نکنم به همه کارهایی که دوست دارم برسم. ولی کاش بشود که سفر بروم. خیلی دوست دارم باز بروم جنوب، این بار قشم؛ یا اگر نشد مثلا همین قزوین که نزدیک‌تر است به تهران.

ایران که بیایم سرم خلوت‌تر می‌شود، فکرم آزادتر می‌شود، بیشتر یاد گذشته می‌افتم، بیشتر حسرت فرصت‌ها را می‌خورم و بیشتر احساس تنهایی و غربت می‌کنم و همین باعث می‌شود که بیشتر بیایم اینجا و بیشتر بنویسم برایت از اینکه روزها و شب‌ها چطور می‌گذرند، از اینکه به کجا رفتم و چه کردم. نه اینکه واقعا فکر کنم شنیدن اینها برایت مهم است، نه! نوشتنش برای من مهم است.


هر بار که می‌آیم، موقع رفتن حسرت می‌خورم از اینکه فلان کار را نکردم و به خودم وعده می‌دهم که بار دیگر نگذارم حسرت کارهای نکرده جای خاطره‌ی شیرین‌شان را بگیرد. کارهایی که شاید در ابتدا ساده به نظر بیایند ولی هر کدام به دلیلی مهم‌اند: زنگ نزدن به فلان دوست یا آشنا، نرفتن به فلان برنامه کوهنوردی، گعده نکردن با فلان جمع قدیمی، یا حتی امتحان نکردن فلان غذا. همین چیزهای کوجک گاهی اوقات جمع می‌شوند و آدم را دلتنگ می‌کنند برای زودتر برگشتن.


بگذار این را بگویم، نه اینکه ادعای جهان‌دیدگی و جهان‌گردی داشته باشم، نه اصلا و ابدا. ولی جاهای مختلفی که تجربه کرده‌ام. شهرهای مختلفی که دیده‌ام، فکر می‌کردم روزهایشان متفاوت‌اند از این روزهای ملال‌انگیز و شب‌هایشان پرفروغ‌اند برخلاف این شب‌های بی‌روح. جاهایی که فکر می‌کردم چیزی متفاوت خواهند بود، اما همه شبیه هم بودند، بسیار شبیه. این فرق‌های جزئی چیزی را عوض نمی‌کنند. در همه‌ی این شهرها، در مشرق و مغرب عالم، نیست نشان زندگی گر نبوَد نشان تو.


زیاده جسارت است،

ایام عزت مستدام.


منبع : الف لام میمسفر، ایران، خانه
برچسب ها : اینکه ,فلان ,شاید ,همین ,حسرت ,است، ,دوست دارم

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ